آژانس ايران خبر
Tuesday, 10 January 2017 22:34

يادگار زهرا

آژانس ايران خبر :95/10/21

يادگار زهرا 
پنج‌شنبه ها را هميشه دوست داشتم نه به خاطر اينكه نيمه وقت به مدرسه مي رفتم بلكه به خاطر زهرا . وقتي مي‌رفتم پيشش با اينكه از پشت شيشه بود، اما خنده هايش را آن قدر دوست داشتم كه حاضر بودم از خانه تا اوين بدوم تا زهرا را ببينم، با همان روسري آبي كه هميشه موقع ملاقات به سرش مي‌كرد.
يك بار توي ملاقات گقت: ”امير! تو را خدا كاري كن مامان هر هفته نياد ملاقات“
گفتم: ”آبجي! آخه من و مامان اگه اين جا نياييم كجا بريم؟!“
خنديدكه: ”نكنه براي فرار از مدرسه ميايي؟ گفتم: ”نه“.
و بقيه حرفها را  خوردم كه كدام مدرسه؟ نمي‌خواستم بداند كه به خاطر او دارند مرا از مدرسه اخراج مي كنند.
عيد آن سال اصلا يادم نميره كه داشتيم مي رفتيم ملاقات از جلوي لونا پارك كه پيچيديم و ديوارهاي اوين ديده شد ديگه دل توي دلم نبود. پيرزني با چادر مشكي داشت از سر بالايي پل  اوين بالا ميرفت، يك زنبيل تو دستش بود، همين طوري فضولي كردم كه:”ننه كجا مي ري؟“ كمرش را صاف كرد و نگاهي به من و مامان كرد و گفت: ”ميرم ملاقات داود، بچه‌ام تو زندونه . ميگن امروز ملاقات حضوري ميدن. خدا ظلم شونو زمين بزنه كمر مارو شكوندن.“
ديگر نفهميدم پيرزن چي گفت و مامان چي به اون دلداري داد، فقط يادمه كه آبجي زهرا داشت از دستم ذله مي‌شد. حالا ديگه لبخندش را از نزديك مي ديدم. تازه عينك زده بود با همون روسري آبيش. دلم نمي خواست ساعت جلو بره. به ساعتش نگاه كرد، گفت: ”مامان! نيم ساعت تمام شده بريد نمي خوام منت اين فاشيستها را بكشم!“
نفهميدم براي چي اين را گفت و اصلا فحش بود يا حرف خوب اما جديت چهره زهرا مرا هم به خود آورد. دستش را تكان داد، لبخند زد، ساعتش در چشمان من برق انداخت و رفت.
ماه بعد كه حكم اخراجم از مدرسه آمد توي دلم خوشحال بودم كه حالا ديگه هر پنجشنبه ميرم ملاقات. هر پنجشنبه كه مي رسيد صبح بهانه مي گرفتم اما مامان انگار با آبجي قهر كرده بود. ديگه نمي رفت ملاقات.
يكي از اين روزا يادمه كه تازه بمباران هاي تهران قطع شده بود و همسايه هاي كه از شهررفته بودند شمال برگشته بودند،ديدم مامان زودتراز هميشه بيدار شده، سريع لباس پوشيده و مي‌خواد بره،جلوي راهش سبز شدم كه من هم ميام، دلم براي زهرا تنگ شده بود، مامان مخالفت كرد: ”امروز نه! “
دوباره اصرار كردم، گريه كردكه امروز نه . اما من همراهش راه افتاده بودم، تمام مسير هيچ حرفي نزد، چشمانش را از من مي دزديد. به لونا پارك كه رسيديم ديوار اوين پيدا شد. با خودم گفتم: قشنگترين ديوار دنياست! كه آبجي‌ام را توي خودش جا داده، جلوتر از مامان دويدم، جلوي در بزرگ آهني كه رسيدم صبر كردم تا مامان برسد، جلوي اوين مثل هربارنبود، آدم هاي زيادي نبودند در عوض پاسدارهاي ريشوي زيادي اونجا پرسه مي‌زدند مامان كه رسيد، به سمت من نيامد. رفت به سمت در، به من اشاره كرد كه همانجا بايستم، نفهميدم چرا. رفت، از ديد من گم شد، من همانجا ايستاده بودم، داشتم حرف هايي كه قراره به زهرا بگم را مرور مي كردم. كلي چيزهاي خنده دار برايش آماده كرده بودم كه بهش بگم. كمي طول كشيد تا مامان برگردد، به سويش دويدم كه:” بريم ملاقات ديگه.“
 نگاهم نكرد. هيچي نگفت كيف دستي كوچكي را از زير چادر در آورد و به من سپرد.
 گفتم: ”مامان اين زنانه است.“
هيچي نگفت.
 بازش كردم، روسري آبي و ساعت و عينك نوي زهرا توي اون بود.
معنی‌اش را نفهميدم اما مامان بعد از آن روز ديگه نخنديد و من هم الان بعد از 28 سال منتظر روزی هستم که پاسخ این کشتار در تاریخ ایران را بگیرم و يك لحظه هم يادگاري هاي زهرا را از خودم دور نكردم.
 

1395هيجدهم ديماه

 

برای دستیابی به اخبار بدون سانسور به کانال ما مراجعه کنید
telegram.me/Iran_news_ajancy

 

كامنتهاى شما

لطفا فيلدهاي ستاره دار را پر كنيد!

وارد كردن كد HTML قابل قبول نيست!