آژانس ايران خبر

داستان و داستانک

Saturday, 23 July 2016 09:30

گربه های شمع در دست

آژانس ايران خبر :95/5/2در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگی‌شان؟»شیخ گفت: «هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است.»و شاه بر خلاف او گفت: «شک نکنید که تربیت مهم‌تر است!»بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب، شیخ به کاخ رسید. بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفره‌ای بلند پهن کردند و برای روشن کردن مهمانخانه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!درهنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت: «دیدی گفتم تربیت از اصالت مهم‌تر است. ما این گربه‌های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت تربیت است.»شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت: «من فقط به یک شرط حرف شما را می‌پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه‌ها مثل امروز چنین کنند!»شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: «این چه حرفی است! فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام می‌شود.»ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند
آژانس ايران خبر :95/5/1وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم!در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده چه کسی بوده است!!؟این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را...ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود
Thursday, 21 July 2016 14:51

بخشندگی کوروش کبیر!

آژانس ايران خبر :95/4/31روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند
آژانس ايران خبر 95/4/30مشکل این جا بود که نمی توانستم در اعلامیه ها بنویسم،‌ گربه ای به نام ایران گم شده است!یعنی اولش نوشتم و پرینت گرفتم اما با اولین واکنش مردم! در مقابل این اعلامیه ترس برم داشت، دوباره با بیزبیز دویدیم اعلامیه هایی که به در و دیوار چسبانده بودیم کندیم. تازه فهمیده بودم ممکن است از این اعلامیه شائبه ی سیاسی استشمام شود.رفته بودیم اعلامیه ها را به یکی دو مغازه ای که سر کوچه مادر نهم بود بدهیم تا در صورت مشاهده ی ایران! خبرمان کنند،‌ سبزی فروش که جوانکی بود بلند بالا، کمی تپل با موهای فرفری مشکی و چشمان تا به تا، تا اعلامیه را دید، نیشش باز شد. گفت: حالا چند وقت است گم شده؟گفتم: چند روزی است.خندید: گشتیم نبود، نگرد نیست! خانم پیداش نمی کنید،‌ یعنی همچین تغییر قیافه داده که دیگه چیزی از ایران بودنش باقی نمونده!اعلامیه را دادم و با لبخندی هول هولکی از مغازه بیرون زد.پیرمرد تعمیرات لوازم خانگی دو سه مغازه بالاتر، اعلامیه را از من گرفت و عینکش را بالاتر گذاشت و نگاهی به آن انداخت، بعد نفس بلندی کشید و گفت: یعنی یک
آژانس ايران خبر 95/4/26:              داستانک یک زن مطلقه زیبامن زنی زیبا هستم اسمم سوریه است                             مطلقه ام یک زن مطلقه و دختری دارم به اسم انقلاب که 18 مارس سال 2011 به دنیا آمده است - ۵ساله استپدرم مرا ترد کرده است اسم او دنیای عرب                            و من از کودکی دختری یتیم بودم اسم مادرم  سرزمین شام بود                             21خواهر و برادر دارم ولی هیچ یک از آنها به دیدنم نمی آیند گویی مرا نمی شناسندخواهر کوچکم در سال 1948 کشته شد اسمش فلسطین بود             و برادر بزرگم در سال 2003  مرد به نام عراق           کسی از خانواده به دیدنم نمی آیند چرا که از پدر خوانده شان می ترسند یعنی از آمریکا      خواسته ساده ای دارم           اینکه آزاد شوم           
Wednesday, 13 July 2016 07:46

داستانی از شمس و مولانا

آژانس ايران خبر 95/4/23: گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد. شمس به خانه جلال‌الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: «آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟»مولانا حیرت زده پرسید: «مگر تو شراب‌خوار هستی؟!»شمس پاسخ داد: «بلی.»مولانا: «ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!»شمس: «حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.»مولانا: «در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!»شمس: «به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.»مولانا: «با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.»شمس: «پس خودت برو و شراب خریداری کن.»
آژانس ايران خبر 95/4/18:از روز ۱۸ تیر ۱۳۸۴ تا قریب یک ماه بعد، کردستان ایران شعله‌ور بود. قیام مردم کردستان از شهر  مهاباد آغاز شد. روز ۱۸ تیر سال ۱۳۸۴، جوانان مهاباد در میدان استقلال این شهر تجمع اعتراضی برپا کردند. مأموران ، تجمع‌کنندگان را مورد حمله قرار دادند و به سوی آنان شلیک کردند. در یک جنایت تکان‌دهنده، یکی از جوانان این شهر به ‌نام سید کمال سید قادر معروف به ‌”شوانه قادری“ را که از فعالان سیاسی و برپاکنندگان تظاهرات اعتراضی  بود، به ‌شهادت رساندند و دو نفر دیگر را مجروح کردند.وحوش قاتل به‌رسم روزگار بربریت، جسد شوانه قادری را با طناب به ‌یک خودروی تویوتا بستند ‌و در خیابانهای مهاباد گرداندند. این اقدام وحشیانه که برای ایجاد جو رعب و وحشت صورت گرفت، خشم و بیزاری مردم مهاباد را  برانگیخت. دراعتراض به ‌این جنایت، مدارس و مغازه‌ها تعطیل شد و جوانان به‌ خیابانها ریخته و مظاهر حاکمیت با نیروهای سرکوبگر رژیم درگیر شدند. این تظاهرات تا چندین روز ادامه داشت. سپس دامنه ‌‌‌‌‌‌‌آن به  شهرهای سنندج، نقده، بوکان، مریوان، سقز و سایر شهرهای کردستان ادامه پیدا کرد و حکومت نیرو از شهرهای مختلف آذربایجان و....
آژانس ايران خبر 95/4/10: چريكها در دل شب در بين راه مانده بودند. هوا آنقدر تاريك بود كه كسي نميتوانست حتي دستانش را ببيند. مدت زمان زيادي بود كه منتظر درآمدن ماه بودند اما خبري از در آمدنش نبود.يكي از چريكها فرمانده را صدا كرد:- فرمانده! مدت زيادي است كه اين جا ماند?ه ايم. ماه هم كه در نميآيد پس تكليف ما چيست. آب و غذا هم كه براي مسير با خود داشتيم رو به اتمام است. حداقل كورمال كورمال حركت كنيم.فرمانده: اين جا پر از پرتگاه است. چطور ميخواهيم كورمال وسط پرتگاهها برويم؟ بالاخره ماه در خواهد آمد. به نظرم همه دعا كنيم كه زودتر در آيد همه مشغول دعا شدند كه ماه در آيد و در انتظار در جاي خود لميدند.ساعتي بعد صداي پايي آمد. كسي نزديك ميشد چنان قدم برميداشت كه گويي در روشنايي ميرود.
آژانس ايران خبر 95/4/9:«وقتی نویسنده یی را از دست می دهیم، درباره او آن قدر می گویند، می نویسند، وصفش می کنند و برایش شعر می گویند، اثر خوب خود را به او تقدیم می کنند و بالاخره این که، سیمایی افسانه یی به او می بخشند و چنین است که او از مردم جدا می شود و موجودی اساطیری و خارق العاده جلوه می کند. بزرگترین ستمی که می شود درباره صمد بهرنگی کرد همین است که او را اغراق آمیز بنمایانیم. زیرا که بزرگترین وجه مشخصۀ اخلاقی و روحی او، سادگی و صمیمیت و عادی زندگی کردن او بود. صمد را نباید از مردم جدا کرد، صمد یک نفر از "ما" بود، از مردم جدا کردن صمد، حق کشی است. او تمام عمرش را میان مردم "مَمقان"، "آخیرجان" و جنوب شهر تبریز سپری کرد. میان بچه های قالیباف، در مدرسه های بی در و پیکر و کتابخانه ها و کتابفروشی ها. کارش در آخیرجان
آژانس ايران خبر 95/4/2: میرزا ابولقاسم ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎﻡ ، صدراعظمی که از انگلیسها رشوه نگرفت تا سرانجام او را کشتندﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ، ﻗﺘﻞ ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ "ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ" ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ:ﻗﺎﺋﻢﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﻢ.ﻫﺮ ﺭﺷﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﻭ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ، ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ، ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩ...ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻋﺎﻟﯿﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ...ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪ، ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﻮﺍﻣﻠﺶ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﮑﻔﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ...