آژانس ايران خبر

داستان و داستانک

آژانس ايران خبر 95/2/23: پشت بام"امروز برای یاداوری تکه ای کاغذ،بوم ها و تخته ها را ورق زدم...به ناگهان طرحی سیاه و سپید پیش رویم بود...آشنا،زرد وزخمی،گوشه ای از آن پاره و درمانده.....خاطرات به ذهنم هجوم آورد؛اولین هجوم ،اتاقک بازجویی..."صدای تردید بازجو...صدای خنده ی من از کرده ی خود"..هجومی دیگر صدای پرسشی از درون بود که پیش از زندان،روی بام خانه،نشسته بر کولر آبی،خیره بر چراغ های چشمک زن شهر،از من پرسیده بود:تصاویر خواهند توانست،صدایی شوند برای روشنایی این چراغ ها؟!!!!...تردید...تردید...تردید!آن هنگام در قدرت تصاویر شک داشتم...اما امروز که برای تفکر و رسیدن به ایده ای تازه بار دیگر از کولر آبی بالا رفتم و در جایگاه همیشگی ام حضور یافتم،چشم در چشم پنجره ها...خیره به صدای پرستوها...تنها یقین کردم به معجزه ی یک حنجره.....""حنجره ی تصاویر...رنگ ها...قلم ها...برای نشانی از سیاهی ها و سپیدی ها...."آتنا فرقدانی.
آژانس ايران خبر 95/2/19:سروده احسان احمدی پیرامون رفتن احمدی نژاد به جیرفت - این سروده را یکی از دوستان آژانس برایمان فرستاده است                   دوش دیدم کاروانی بی فروغ                  صدر او استاد آیات دروغ                  یک قطار از خودرو شاسی بلند                  تا نبیند حضرت والا گزند                  شیشه ها دودی به رنگ قلبشان                  نیست خوی مردمی در طبعشان                  از کریمان سوی جیرفت کهن                  سرزمین ناب اصحاب سخن                  شهر عشق و شهر نخل و سادگی                  شهر ایثار و تب دلدادگی                  شهر سرداران بی گور و کفن                  حافظ ناموس و مال این وطن                  شرمسار روح این افلاکیان      
آژانس ايران خبر 95/2/18:هر روز ميديا زنگ تفريح همراه با دوستانش مرا به اجبار از دفتر مدرسه به حلقه ي عمو زنجير باف کلاس اولي ها مي کشاند و من ناخواسته تسليم بازي کودکانه ي آنها مي شدم. مادر ميديا زن جوان و مهرباني بود که به تحصيل و تربيت فرزندش اهميت بسيار مي داد. هفته اي يک بار به مدرسه مي آمد، و اما پدر ميديا مردي بود خشن که سايه ي هولناکش زيادي بر زندگي آن زن سنگيني مي کرد. هرگاه ميديا مادرش را در مدرسه مي ديد مانند پروانه اي به دور او مي چرخيد و او نيز محو تماشاي دخترش مي شد. گاهي به دور دست ها خيره مي شد و آه سوزناکي از اعماق وجودش مي کشيد. رفتار او و عشقش نسبت به ميديا برايم به صورت معما در آمده بود. هميشه در چشمانش درد يا غصه اي جا خوش کرده بود.
آژانس ايران خبر 95/2/17:زنوبیا (زادهٔ ۲۴۰- مرگ پس از سال ۲۷۴ میلادی) همسر اودیناتوس شاه تدمر (پالمیر)بود که بر ضد روم شورید و آسیای کوچک و مصر را به متصرفاتش افزود. نام او در زبان آرامی بت زبای و به عربی زباء یا زینت آمده‌است. در لاتین او را یولیا اورلیا زنوبیا خوانده‌اند. زبای در آرامی معنای دارندهٔ موی بلند را می‌رساند.زندگی زانوبیااذینه یا به رومی اودیناتوس شاه بومی تدمر و زیردست امپراتور روم شمرده می‌شد و حتی به هواخواهی از رومیان با شاپور یکم جنگیده‌بود. ولی سرانجام سر از فرمان رومیان پیچید و پادشاهی مستقل را بنیاد نهاد. زنوبیا همسر دوم اودیناتوس بود که با مرگ شوهر در ۲۶۷ میلادی فرماندهی شورش را به دوش کشید و به زودی بر قلمرو آسیایی روم و نیز مصر دست یافت. با گشودن اسکندریه در سال ۲۷۰ میلادی وی پسرش وهب‌اللات(به لاتین وابالاتوس) را پادشاه خواند. همچنین تناگینو پروبوس فرماندار رومی مصر را که کوشید دوباره بر مصر دست یازد پس از شکست دادن گردن زد. سرانجام اورلیانوس امپراتور روم با لشکرکشی به تدمر شورش زنوبیا را در هم شکست، تدمریان را کشتار نمود و زنوبیا و پسرش را به بند کشید و آنها را در نزدیکی رم به صورت گروگان نگه‌داشت. دربارهٔ سرنوشت او گفته‌های چندی‌است. گفته شده که در روم او را به زنجیر کشیده‌اند. دربارهٔ چگونگی مردنش هم به همین سان داستان‌ها ناهمگون‌اند. مرگ او را بر اثر گرسنگی، بیماری یا سر بریدن به دستور اورلیانوس نوشته‌اند و حتی برخی گفته‌اند که مورد توجه امپراتور قرار گرفت و همنشینش گشت.خاستگاه نژادی او به درستی دانسته نیست و او را عرب، آرامی یا قبطی‌تبار انگاشته‌اند. وی زادهٔ پالمیر(تدمر) در سوریه کنونی بود.با کانال تلگرام ما همراه شوید@BaharSabz95
آژانس ايران خبر 95/2/16:داستان جانگداز رستم و سهراب در زمان پادشاهی کیکاووس کیانی رخ داد. داستان این چنین آغاز می شود.رستمبامدادان به عزم شکار از شهر زابل با رخش روی به صحرا نهاد. در نزدیکی شهر سِمِنگان, که در کناره شمالی رود جیحون و بر لب مرز ایران و توران قرارداشت, گوری به تیر و کمند به دام انداخت و درختی بیفکند و از شاخه بپیراست و گور را بر آن کشید و آتش بیفروخت و گور را بریان کرد و بخورد و رخش را برای چرا رهاکرد و خود بیارمید.وقتی از خواب چشم گشود رخش را ندید و جستجویش برای یافتن او نیز بی نتیجه بود. هنگامی که از خستگی راه به خواب رفته بود, تنی چند از تورانیان, رخش را ربودند و به سمنگان بردند. رستم به طلب اسب به سمنگان رفت. شاه سمنگان که به ایران دلبسته بود, او را میهمان کرد و به او زبان داد (=قول داد) که اسبش را بیابد.رستم آن شب میهمان او شد. تهمینه, دختر شاه سِمِنگان, که آوازه دلاوریهای رستم را شنیده بود و شوق آن داشت که از تخمۀ (=نژاد) او فرزندی بَرومند در دامن بپرورد, نیم شب به بالینش آمد و خواهان پیوند با او شد. رستم, در همان نیمه شب با او به رسم آن روزگار, پیوند همسری بست.بامداد فردا شاه سمنگان به رستم خبرداد که رخش را یافته اند. رستم شادمان شد و عزم بازگشت به دیار خود کرد. به هنگام وداع, بازوبند خود را به تهمینه سپرد و از او خواست اگر از این پیوند پسری به دنیا آورد, او را به نیکی بپرورد و به دایگان سپارد که به او فنون رزم آوری بیاموزند و پس از این که بالید و تناور شد, بازوبند پهلوانی به بازویش ببندد تا اگر روزی روزگاری با او رویاروی شد, او را بشناسد.از پیوند رستم و تهمینه پسری پدید آمد که مادر، او را سهراب نام نهاد. سهراب بالید و تناور شد و هنوز نوباوه بود که بر همه همسالان خود در کشتی و رزم چیرگی یافت و آوازه دلاوریش در سراسر دیار سمنگان پیچید.داستان رستم و سهراب(سهراب نوجوان)
آژانس ايران خبر 95/2/13:بدون نت با انگلشتایي كوچك بزن  بزن در كوچه و بازاربزن  در هر كوی و برزن بزن شایدشايد مردم دنيا بشن بيداربزن كوچولو بزن با سازت كه ايرون تو زندونه بزن با سازت كه جووناي ايرون تو  زندوننبزن با سازت تا همه مردم دنيا بشن بيدار بزن با ساز مردم داغدارندبزن با ساز بگوكه پولي توي جيب بابا نمونده بزن با سازت خبردار كن همه دنيا را كه دنيا نفهميد!ولي نه!فهميد ، در اين سالها در ايرون چي بر سر ملت آوردند. بزن كوچولو بزن تا كه  مردم رو كنيم آگاهبزن با سازت كه يك دست صدا نداره بزن با سازت،  گاهی آواز بخون كه مردم بشن بيداربزن كوچولو بزن با انگشتاي كوچكت
آژانس ايران خبر 95/2/12:               من ،  معـــــــــلم هستم                زندگی  پشت نگاهم جاريست                    سرزمين كلمات              تحت فرمان منست            قصر پنهان منست               قاصدك های لبانم هرروز             سبزه ی نام خدا را به جهان می بخشد           من معلم هستم            گر چه بر گونه ی من             سرخی سيلی صد درد درخشش داردآخرين دغدغه هايم اينست                         :                                                     نكند حرف مرا هيچ كس امروز نفهميد اصلا                     نکند حرفی ماند ؟                نكند مجهولی              روی رخساره ی تن سو خته ی تخته سياه جا مانده ست ؟                                      من معلم هستمهر شب از آينه ها می پرسم :                   
آژانس ايران خبر 95/2/11:یک دانشجوی اهل یکی از کشورهای همسایه مي گفت زمان تحصيلم در سوئيس با يكی از اساتيد دانشگاهمون رفتيم كافه نزديك دانشگاه تا قهوه بخوريم.حرف از حكومت و اوضاع بد کشور من شد . استادم حرف جالبی زد كه همواره توی ذهنم نقش بست.استادم گفت: فكر نكن برای كشورها قرعه كشی كرده اند و مردم سوئيس به خاطر شانس خوب اين حكومت گيرشون اومده و مردم شما بد شانس بودند و به اين روز افتادند، بلكه هر ملتی حكومتی كه سزاوارش هست رو ميسازه و اتفاقا مردم سوئيس حقشون داشتن حكومتی اينچنين هست و شما هم لياقتتون بيشتر از اينی كه دارید، نيست.دوستم ميگفت: كمی احساس تحقير كردم، به همين خاطر پرسيدم: مردم ما چه كاری بايد انجام دهند تا تغيير كنند؟استاد فنجون قهوه رو از كنار دهانش پائين آورد و لبخندی زد و گفت:هر سوئيسی در سال 10 كتاب ميخواند، تو اگر يكی از هم میهنانت را ديدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم كشورت سالی يك كتاب بخوانند كشورت تغيير خواهد كرد.این راه حل به کشورهای مشابه نیز قابل تعمیم است.قانونی داریم که همیشه صادق است:""ما به محیط مان عادت می کنیم""اگر با آدم های بدبخت نشست و برخاست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانیداگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است."تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوید"ازکتاب:یکروز را 365 بار تکرار نکن
آژانس ايران خبر 95/2/11: شعر پروین اعتصامی برای رنجبرانتا به كي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبر     ريختن از بهر نان  از چهره   آب  اي رنجبرزين همه ‌خواري كه ‌بيني زآفتاب و خاك وباد     چيست‌ مزدت‌ جز نكوهش  ‌يا عتاب‌ اي رنجبراز  حقوق  پايمال  خويشتن  كن پرسشي     چند مي‌ترسي زهر خان و حباب اي رنجبرجمله آنان‌را كه چون‌ زالو مكندت خون بريز    وندرآن‌ خون ‌دست ‌و پايي ‌كن‌ خضاب اي‌رنجبرديو آز و خود پرستي را بگير و حبس كن      تا شود چهر حقيقت بي‌ حجاب اي رنجبرحاكم شهري كه بهر رشوه  فتوا مي‌دهد       كي دهد عرض فقيران را جواب اي  رنجبرآنكه خود را پاك  مي‌ داند ز هر  آلودگي      مي كند مردار خواري چون غراب اي رنجبرگر كه ‌اطفال ‌تو بييشامند شبها باك نيست     خواجه تيهو ميكند هرشب‌ كباب ‌اي رنجبرگر چراغت‌ را نبخشيده‌ است‌ گردون‌ روشني   غم مخور ميتابد امشب‌ ماهتاب اي رنجبردر خوردانش اميرانند  و فرزندانشان     تو چه خواهي فهم كردن‌ از‌كتاب ‌اي رنجبرمردم آنانند  كز  حكم و  سياست  آگهند       كارگر كارش‌غم است‌ و اضطراب اي رنجبرجامه‌ات‌ شوخ‌است ‌و رويت‌ تيره رنگ ازگرد وخاك   از تو مي بايست كردن اجتناب اي رنجبرپروين اعتصامي
آژانس ايران خبر 95/2/10:پنج حسرت در خانه سالمندانﻳﮏ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎﻳﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻝ ﺗﺤﻘﻴﻘﺎﺗﺶ در خانه هاى سالمندان، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺣﺴﺮﺗﻬﺎﻱ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ 5 ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺴﺮﺕ: ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ. ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺴﺮﺕ ﺳﻮﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺷﺠﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻢ. ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭﻡ:  ﮐﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺴﺮﺕ ﭘﻨﺠﻢ:  ﮐﺎﺵ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﻣﻲ ﺑﻮﺩﻡ  ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻯ ﻣﻰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. ﺍﻳﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺑﻔﺮﺳﺘﻴﺪ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ  تک تک ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ