آژانس ايران خبر

داستان و داستانک

Saturday, 24 September 2016 16:01

داستان چهار فصل زندگی…..

آژانس ايران خبر :95/7/3 مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
آژانس ايران خبر :95/6/31يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد.برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
Tuesday, 20 September 2016 18:32

امید هرگز خاموش نمی شود ...

آژانس ايران خبر :95/6/30 چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »شمع دوم گفت: ...« من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
Sunday, 18 September 2016 18:53

خاطرات دو دوست قدیمی

آژانس ايران خبر :95/6/28دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند . در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند .دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت : ” امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد . ”آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند . تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند .
Thursday, 15 September 2016 18:48

قصه یک جفت کفش

آژانس ايران خبر :95/6/25این کفشها قصه ای دارد برای خودش . اسفند 92 خریدمش و تا 4 آبان 93 یکسره پوشیدمش . حدود 8 ماه برای نجات ریحانه دویدم . هزاران گام به امید نجات دخترم . با همین کفشها به دفتر مقامات و مسئولین کشور رفتم . از قوه قضاییه و بخشهای مختلفش تا دفاتر نمایندگان و نهاد ریاست جمهوری و حتی نهاد رهبری . از دفاتر مراجع و آیات عظام تا زندان و ملاقات آخر و رجایی شهر و بهشت زهرا . روز خاکسپاری ، فریدون در پذیرش بهشت زهرا مشغول امور اداری تدفین بود و در قطعه 98 ماموران فریاد میزدند خودمان دفنش میکنیم . رئیس مامورها هوار میزد "صاحب این جنازه منم " . به فریدون زنگ میزدیم و میگفتیم بدو وگرنه بدون حضور تو دفنش میکنند .
Wednesday, 14 September 2016 18:21

ماجرای درخت و مرد ...

آژانس ايران خبر :95/6/24روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند دراین موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتادوگفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به اینکوچکی را روی درخت به این بزرگی!همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبوداگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود
Monday, 12 September 2016 18:05

كتاب زندگي ...

آژانس ايران خبر :95/6/22خوابيده بودم؛در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود .يكي مال من و يكي ما ل خد ا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها،شيريني ها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم.
Saturday, 10 September 2016 08:29

ماجرای مداد ...

آژانس ايران خبر :95/6/20پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . پرسید :- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
Thursday, 08 September 2016 09:17

رنج یا موهبت

آژانس ايران خبر :95/6/18آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟آهنگر سر به زیر اورد و گفت وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
آژانس ايران خبر :95/6/17مدت زیادی از فراگیر‌شدن و استفاده عمومی از چنگال در سر سفره‌های غذا نمی‌گذرد. علی‌رغم مخالفت کشیش‌های مسیحی با چنگال، استفاده از آن نخست در قرن هفدهم در میان اشراف ایتالیا و سپس سراسر اروپا رواج یافت.در گذشته‌های نه‌چندان دور استفاده از قاشق و چنگال و کارد به عنوان ابزار غذا خوردن مرسوم نبود و در بسیاری از نقاط دنیا انسان‌ها با دست غذا می‌خوردند.یافته‌های دوران رم باستان نشان می‌دهند که از چنگال برای صرف غذا استفاده می‌شده است. به احتمال زیاد استفاده از قاشق و چنگال و کارد به هنگام غذا خوردن مختص اشراف بوده است و از چنگال به مفهوم امروزی‌آن استفاده نمی‌شده، بلکه برای بیرون کشیدن گوشت از دیگ غذا کاربرد داشته است.