آژانس ايران خبر

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 در خاوران را آهک پاشیده اند +عکس

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران - عمدا خاوران قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 را...


ادامه مطلب

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی + کلیپ

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه جدید آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی آقای خواستار...


ادامه مطلب

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دکلمه ای زیبا

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان به نام گل سرخ  بخوان به نام گل سرخ، در صحاری...


ادامه مطلب

انتشار نوار سخنان منتظری دستگاه حکومت را به هم ریخته است+ نوار

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار نوار سخنان تکاندهنده منتظری جانشین وقت خمینی در ملاقات با اعضاء...


ادامه مطلب

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان ...

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران ...

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای ه...

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه...

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دک...

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان ...

انتشار نوار سخنان منتظری دستگ...

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار...

Thursday, 28 July 2016 17:40

روایت ششم - مديون آرمان شهيدان (كرمانشاه) -قتل عام 1367

روایت ششم - مديون آرمان شهيدان (كرمانشاه)
با اولين سئوالم كه آيا از قتل عام سي هزار زنداني در سال 1367 اطلاع داري، نگاهي به دور و برش كرد و من را دعوت كرد كه روي سكوي كنار يكي از قبرها بنشينم و كنارم نشست
ـ آره ميدانم، خيلي هم دوست داشتم به يك كسي بگويم، انگاري روي دلم يك چيزي سنگين بود، هميشه هم ميترسيدم بماند به كسي نگفته باشم، ميدانستم فقط من ديدم و كس ديگري جزمن آنجا نبوده است. من بودم و يك غروب و يك سكوت و كرور كرور جسد و ترسي كه آنشب، زياد توي جانم افتاده بود!
ما رفته بوديم عموجان خدا بيامرز را دفن كنيم، توي غسالخانه بوديم كه در بازشد و پاسدارها دو نفر دو نفر سر پتوهايي را ميگرفتند ميآوردند گاها هم توي پلاستيك بود، ميگذاشتند آنجا،
 با آقاي بابايي كه آنجا بود حسابي دعوا كردند كه چرا امروز ما را داخل غسالخانه راه داده اند و او در جواب ميگفت
آقای بابایی گفت آخه حاج  آقا مرده كه خبر نميده كي ميميره! اينام كه نميتونن مرده رو تو خونه نيگر دارن! ضمن اينكه  شما كه قرار نبود بيارينشون داخل، قرار بود همون بالا بريزين توي كانال!

حاج آقا گفت كانال هنوز آماده نيست شب آماده ميشه ميذاريم اينجا دم غروب ميبريم
بعد دوباره آقاي بابايي گفت:
آقای بابایی گفت حاج آقا حالا تموم كرده اند؟ بار قبل چندتا تموم نكرده بودن از تو قبرستون موقع دفن صدا مي اومده
حاج آقا گفت نه بعد از اون دستور دادن كه بگذاريم توي پلاستيك درشو كه ببديم موضوع توي كيسه حل و فصل ميشه خيالت تخت
آقاي بابايي گفت موضوع لودر رو بهتون گفتن؟
حاج آقا گفت كدوم موضوع؟
آقاي بابايي گفت اين بابا ميگفتن كه از خود شما حكم دارن!
حاج آقا گفت: باور كن نميدونم حالا چي بوده
آقاي بابايي گفت:  پريشب كه لودر اينجا كار ميكرد يه يارو رو با زن و بچه آورده بودن اينجا با  ناخن لودر صفر صفرشون كردن!
حاج آقا گفت: خوب خوب
آقاي بابايي گفت هيچي اول بچه رو كشتن بعد زنه رو بعد هم مرده رو همه رو هم ريختن تو چاله مرده ميگن هنوز زنده بوده ولي خل شده بوده چون قبل از اينكه زنه رو بكشن اذيتش كردن!
ـ حاج آقا گفت: ها اونو ميگي؟ بچه ها گفتن ميدونستم حكم داشتن! آخه ميدوني بعد فكري كرد و گفت ولش كن حكم داشتن
بعد زير لب زمزمه كرد: اينا ضد دين و ضد اسلام بودن و با وجودشون اسلام در خطر مي افته هيچكدوم هم كوتاه نيومدن بچه ها حكم داشتن
من جثه كوچكي داشتم، زياد توجهي به من نميكردند، نشسته بودم با حالت اينكه براي عموجانم عزادارم و گوش ميكردم!
انتقال اجساد تمام نميشد وقتي آمدم بيرون ديدم كه يك كاميون بود، همه هيكل بزرگ بودند و كف پاهاشون كه گاها از پتو بيرون بود اسمشان را نوشته بودند! شايد به اميد اينكه كسي آنها را تحويل بگيرد! صحنه را تصوير ميكردم كسي كه آخرين لحظه ميداند كشته ميشود اسمش را روي كف پايش مينويسد! برايم قابل تحمل نبود اما ميخواستم ته قضيه را هر طور شده در بياورم!
از آقاي بابابي كه مسئول غسالخانه بود در فاصله اي كه آنها ميرفتند براي آوردن جسدهاي ديگر پرسيدم اينها كي هستند سرش را پايين انداخت و به من گفت:
گلهاي گلستان ايران، عزت و غيرت و شرف مردم ايرن، از همه شجاع تر چرا كه با قهارترين آدمكشان تاريخ رو در رو شدند و كوتاه نيامدند. سر پرشور آنان بر دار رفت ولي سر خم نكردند، آنان مسلمانان واقعي و آزاديخواهان واقعي مردم ايران بودن كه در مقابل ظلم و تسليم نشدند و با ايمان و عشق به آزادي بهاي آزاد زندگي كردن و آزاده رفتن را پرداختند. ميداني همه كس جگر مواجه شدن با  اينها  را نداره ميداني؟
بعد گفت خدا لعنتشان كند كه اين بلا را به سر مردم آوردند معلوم نيست اينها جگر گوشه هاي كدام سياه روزي هستند! بچه هاي مردم را كشتند و حالا اينطوي روي هم مي ريزند، قرار بود كه اينها  را توي يك كانال همين پشت بريزند ولي آوردند اينجا و با دستش پشت قبرستان فردوس كرمانشاه را نشان داد! پسر جان برايشان فاتحه بخوان! و خودش شروع به خواندن فاتحه كرد،
روزهاي بعد كه از آنجا عبور ميكردم برآ مدگي خاك را ميديدم و پاسدارهايي كه آنجا پست ميدادند! يكبار كه با بهانه مسيرميانبر از آنجا ميگذشتم آمدند دنبالم و تذكر كه نبايد از آنجا عبور كنم!
شب هم كه ميرفتم باز آنجا بودند! به تدريج بر آمدگي كوتاه و كوتاهتر ميشد تا جايي كه هم سطح زمين شد ولي من هميشه محل دقيق برآمدگي را ميدانستم از بسكه از دور و نزديك نگاه كرده ام مثل كف دستم آشنا هستم!
خيلي وقتها خانواده ها را ميديدم كه مي آيند و پشت ديوار مينشينند و گريه ميكنند، اينها اما حتي اجازه نميدادند كه مادرها و پدرها سرقبر بچه هايشان بروند و براي آنها گريه كنند!
من هر روز برايشان از ديوار گل مي ريزم و شمع روشن ميكنم!
جايي را كه ميگفت از دور ديدم بياباني بود، خشك خشك با اينكه اطرافش پر طراوت و زيبا بود آنجا خشك و خالي بود، گفت نميگذارند كسي برود وگرنه من از خدا ميخواهم بروم آنجا و برايشان گل ببرم ولي نميگذارند!
بعد گفت: هميشه از اينجا رد ميشم حس ميكنم آنها با من حرف ميزنند! هيچكدام از اينكه در اين بياباني هستند ناراحت نيستند! برعكس از اينكه با هم هستند خوشحالند! ميداني اينجا روزي كه پيروز بشويم بهترين مقبره را درست ميكنم باور كن زيارتگاهش ميكنم! تمام گلهاي سرخ همه لاله هاي سرخ روبراشون ميبرم اون روز كه روزي خواهد بود. ديگر طاقت نداشت بماند! حس میکردم صدایش به خاطر بغضی که داشت تغییر کرده بود، همانطور كه ميرفت گفت، ديني رو از روي شونه ام برداشتي، این را به همه بگو! ميگويي! گفتم حتما

 

كامنتهاى شما

لطفا فيلدهاي ستاره دار را پر كنيد!

وارد كردن كد HTML قابل قبول نيست!