آژانس ايران خبر

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 در خاوران را آهک پاشیده اند +عکس

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران - عمدا خاوران قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 را...


ادامه مطلب

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی + کلیپ

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه جدید آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی آقای خواستار...


ادامه مطلب

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دکلمه ای زیبا

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان به نام گل سرخ  بخوان به نام گل سرخ، در صحاری...


ادامه مطلب

انتشار نوار سخنان منتظری دستگاه حکومت را به هم ریخته است+ نوار

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار نوار سخنان تکاندهنده منتظری جانشین وقت خمینی در ملاقات با اعضاء...


ادامه مطلب

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان ...

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران ...

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای ه...

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه...

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دک...

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان ...

انتشار نوار سخنان منتظری دستگ...

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار...

Thursday, 28 July 2016 17:48

روایت پنجم - حكم اجباري بهار (خبري از انديمشك) قتل عام 1367

 

روایت پنجم - حكم اجباري بهار (خبري از انديمشك) قتل عام 1367
با لهجه جنوبي حرف ميزد! صداي  آرامي داشت و بيشتر موقع حرف زدن روي زمين خط ميكشيد و نگاهش پايين بود، گفت احتمالا مشابه حرفهاي من را شنيده باشي ولي چون اين راه رو امدي مال منم بشنو!
چند روزي بود كه خانه ما حالت عجيب و غريبي داشت، مادرم را خيلي وقتها در فكر ميديدم و از راه رفتن هاي برادرم ميفهميدم كه خبري هست كه به ما كه كوچكتر بوديم نميگويند!
جسته گريخته  چيزهايي ميشنيديم از اينكه ملاقاتها را قطع كرده اند و  همه زندانيها ممنوع ملاقات هستند و هيچكس نميداند چرا!
ميگفتند مادرها و پدرها رفته اند پشت اوين و جمع شده اند وگفته اند بچه هايشان را ميخواهند اما اجازه تجمع ندادند و همه را با قنداق تفنگ و با لگد زده و رد كرده اند.
اين خبر بدي بود، ميگفتند دارند بچه ها را محاكمه ميكنند! ميگفتند همه ممنوع ملاقات هستند! ميگفتند و ميگفتند خيلي چيزها ميگفتند اما همه ميترسيدند باور كنند، حرفهايي بود كه در باور جا نميگرفت!
آن روز از مدرسه كه آمدم از خانه مان صداي فرياد و گريه ميآمد خودم را رساندم، ديگر چيزي پنهان كردني نبود، همه سياه پوشيده بودند و مادر آقا يحيي با موهاي ژوليده وسط حياط نشسته و ناله ميزد، ديگر صدايش در نميآمد ته صدايي داشت و با آن اسم آقا يحيي را ميگفت! بابايم هم بود. همه گريه ميكردند
بابايم كه رفته بود اوين براي گرفتن جسد آقا يحيي گفته بودند كه او را برده اند انديمشك قبرستان آنجا و برويم زودتر آنجا كه زودتر تحويل بگيريم، نميدانم كدام زندان بود ولي بابايم ميگفت كه من از يكي كه مطمئن بود پرسيدم بچه ها را كنار رودخانه دفن كرده اند، همه سوار  شديم، و رفتيم آنجا مادر آقا يحيي ديگر حواسش خوب كار نميكرد براي رفتن چادر سرش نكرد و كفش هم نپوشيد حالت راه رفتنش عوض شده بود و وقتي كه راه ميرفت من هر آن ميترسيدم كه زمين بيفتد من چون همش مواظبش بودم من را هم سوار ماشين كردند. و رفتيم
تمام اطراف كرخه را گشتيم مادر هم همه جا را چنگ ميزد، صحنه دردناكي بود، از هر عبوري مادر سراغ آقا يحيي را ميگرفت. يحيي را نديدي؟ يحيي را نديدي؟
كسي طاقت ديدار مادر را نداشت همه گريه ميكردند، خيلي گشتيم و چيزي پيدا نكرديم، از هركس هم سئوال كرديم از گورستاني كه آن نزديك باشد كسي خبر نداشت!
بعد ها فهميديم كه براي بازي با ما بوده است وگرنه كسي را در اوين نميكشند بعد ببرند انديمشك دفن كنند! مجدد برگشتيم و در محل بهشت زهرا ولي هرچه گشتيم هيچ نام و نشاني از آقا يحيي نبود!
آقا يحيي را معلوم نبود كجا دفن كرده اند در كدام بيابان و در كنار كدام صخره!
بعد حالت فكوري به خودش گرفت و گفت شايد هم راست بگويند برده و توي آب ريخته اند!
گفتم چه فرقي ميكند، چه در آب چه در خاك هرجا كه باشند آنها بذري هستند كه وقت وقتش در بهاري كه در راه است سبز ميشوند، مثل هر بذري در انتظار بهار خفته اند!
تو به بهار اعتماد داري كه همه چيز را سبز ميكند و حكمش براي سبز شدن اجباري است؟
خنده اي كرد و گفت: آره حكم بهار براي سبز شدن اجباري است، بعد دوباره ادامه داد مادر آقا يحيي هم سه روز بعد مرد، نه چيزي خورد نه خوابيد
روز سوم مادرم او رو وسط حياط كنار حوض ديده بود، احتمالا باز هم كنار آب دنبال آقا يحيي ميگشته است

كامنتهاى شما

لطفا فيلدهاي ستاره دار را پر كنيد!

وارد كردن كد HTML قابل قبول نيست!