آژانس ايران خبر

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 در خاوران را آهک پاشیده اند +عکس

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران - عمدا خاوران قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 را...


ادامه مطلب

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی + کلیپ

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه جدید آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی آقای خواستار...


ادامه مطلب

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دکلمه ای زیبا

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان به نام گل سرخ  بخوان به نام گل سرخ، در صحاری...


ادامه مطلب

انتشار نوار سخنان منتظری دستگاه حکومت را به هم ریخته است+ نوار

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار نوار سخنان تکاندهنده منتظری جانشین وقت خمینی در ملاقات با اعضاء...


ادامه مطلب

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان ...

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران ...

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای ه...

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه...

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دک...

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان ...

انتشار نوار سخنان منتظری دستگ...

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار...

Thursday, 28 July 2016 18:06

روایت سوم - شاهد قتل – دولت آباد كرمانشاه - قتل عام 1367

روایت سوم - شاهد قتل – دولت آباد كرمانشاه - قتل عام 1367
مدتها بود داشت اين طرف را نگاه ميكرد! از آن سياه چشمهاي شرقي بود با خنده اي كه نميتوانستي جوابش را ندهي! آمد جلو گفت از تهران اومديد؟ شايد چيزي كه من دارم زياد به دردتون نخوره ولي دوست دارم بگم!
اين كه ميگويم را پدرم تعريف كره است، پدرم الان در همان باغ فردوس خوابيده است!
او كارش بردن زباله هاي قسمتي از شهر به بيابانهاي اطراف بود، آنها را از شهر ميبرده بيرون و در محلي از بيابان مي ريخته است. هر روز زباله ها را كه مي برده خالي ميكرده و روي آنها بنزين  ميريخته ميسوزانده و ميآمده! هر روز اين كارش تكرار ميشده است.
آن روز را كه تعريف ميكرد، هميشه حالت غصه داري داشت، ميگفت: انگار كسي من را صدا ميزد، انگار كسي به من ميگفت كه بروم آنجا چيزي هست! انگار كسي من را به سمت  آنجا هل ميداد، كه چيزي خواهم يافت، من هيچوقت توي زباله ها نميگشتم ولي اون روز انگار كسي ميخواست كه بروم! از عهده خودم خارج بو، پاهايم ميرفت، قلبم از سينه ام داشت بيرون مي افتاد. مقداري كه جلو رفتم چند گوني ديدم كه خوني بود، خيلي ترسيدم كه چي ممكنه باشه ! آروم در يك رو باز كردم ديدم كه يكنفر است كه تكه تكه شده و توي گوني ريخته اند. از شدت وحشت داشتم دق ميكردم  از آنجا فرار كردم ولي راهي كه آمده بودم را گم كردم آنجا به چندين جنازه ديگر برخوردم! تعداد كشته ها زيا بود! تعدادي را كشته بودند ريخته بودند آنجا، پدرم ميگفت خدا از سر تقصيرشان نگذره! جنازه مسلمان را كه نميشه سوزاند! گوني ها را كشان كشان بردم توي يك خندق و خاك ريختم روش براشون نشوني هم گداشتم كه اگر كسي نشوني گرفت بگم ولي هنوز كسي نيومده! محلش روبروي خيابون بيست متري دولت آباد هست جايش رو به منهم نشون داده است رفتين نگاه كنين سنگ چين نامنظمي هست اونجا خوابيدن
بابام ميگفت كاري كه ميخواستن بكنن من نذاشتم بشه خودم رو به خدا سپرده بودم كه اگر كسي منو با اينهه جنازه  ببينه چه بلايي به سرم مياد اما گفتم سر من و تقدير الهي و چيزي هم نشد، ميخواستن بچه هاي مردم رو بسوزونن من نكردم! خيلي روزا توي اين بيابون اومدم ديدم لودر كار ميكرد ولي ساختمون سازي نديدم، خيلي كارا زير اين سقف آسمون شده كه كسي نميدونه
پدرم مرد و اين رو به هيچكس نگفت، شايدم گفته باشه اون خيلي ميترسيد، ولي بذاريد منم بگم حالا كه شما هستيد، بنويسيد! اين را هم مينويسي؟
گفتم آره آره همه رو نوشتم بگو مينويسم انعكاس ميدم هر جوري كه بتونم ببين پدرت اسمي چيزي از كسي از اونا نداشت
با خنده گفت، بابام هر وقت از اون روز ميگفت از وحشتي كه اون روز به جونش افتاده بود باز هم ميترسيد، همه تيربارون شده بودن و سينه و پشتشون سوراخ بوه
بعد ادامه داد اينها جنايتكارهاي كثيفي هستند كه تاريخ بايد درباره شون گواهي بده همين طور در باره كساني كه جلوشون واسادن تاريخ بايد شهادت بده!
بنویس همه را بنویس
 

كامنتهاى شما

لطفا فيلدهاي ستاره دار را پر كنيد!

وارد كردن كد HTML قابل قبول نيست!