آژانس ايران خبر

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 در خاوران را آهک پاشیده اند +عکس

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران - عمدا خاوران قطعه اعدام شدگان قتل عامهای سال 67 را...


ادامه مطلب

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی + کلیپ

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه جدید آقای هاشم خواستار با شبکه در تی وی آقای خواستار...


ادامه مطلب

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دکلمه ای زیبا

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان به نام گل سرخ  بخوان به نام گل سرخ، در صحاری...


ادامه مطلب

انتشار نوار سخنان منتظری دستگاه حکومت را به هم ریخته است+ نوار

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار نوار سخنان تکاندهنده منتظری جانشین وقت خمینی در ملاقات با اعضاء...


ادامه مطلب

تهران - عمدا قطعه اعدام شدگان ...

آژانس ایران خبر 95/7/10:تهران ...

ایران - جدیدترین مصاحبه آقای ه...

آژانس ايران خبر:95/7/3  مصاحبه...

بخوان به نام گل سرخ + ویدیو دک...

آژانس ايران خبر :95/5/25بخوان ...

انتشار نوار سخنان منتظری دستگ...

آژانس ايران خبر :95/5/23انتشار...

Thursday, 28 July 2016 18:16

روایت اول - مرز پر گهر (تهران خاوران) – #قتل عام1367

روایت اول - مرز پر گهر (تهران خاوران) – قتل عام1367
ديروز به خاوران رفته بوديم، خانم ت هم آمده بودند، خانم ت ديگر پاهايش توان راه رفتن ندارد، پير شده است، هر سه پسرهايش را وقتي كشته اند اجازه ندادند در قبرستان شهر خاك كند و خودش با دستهاي خودش آنها را در باغچه كاشته است. همانجا كه بچه ها با هم بازي ميكردند. همانجا كه  حالا آنها را زير خاك كرده اس با دستهاي خودش و كسي نبوده كه كمكش كند.
هر سه تا را هم محمدعلي هم محمد باقر و هم محمد حسن را! هر سه تا را خودش خاك كرده است، هر سال هم كه درخت سيب بار ميدهد همه را در همين خاوران خيرات ميكند ، ميگويد بچه ها خيلي سيب دوست داشتند او بيست و چند سال است كه سيب نخورده است.
مادر جانم او را ميشناخت،سراعش رفتند، او هم از گلفروشي نزديك گل خريده و زير چادرش پنهان كرده بود، مرا كه ديد گفت بگير مادر جان، گلهايش همه رنگ بود، بعد همانجا نشست و باز هم گريه كرد، قرآنش را آورد عينكش را زد و شروع به خواندن قرآن كرد، بعد هم قربت كرد براي خدا كه به روح همگي آنها برسد
من كمي آنطرف تر نشسته بودم و صحنه را نگاه ميكردم، مادر جانم ديگر دردهاي خودش يادش رفته بود
اينجا طوري است كه هركس ميآيد دردهاي خودش يادش ميرود و به ديگري مي انديشد! شايد رمز وجود كشته شدن كساني كه همينجا خوابيده اند هم همين باشد كه به فكر خود نباشيم و بقيه را نگاه كنيم
خانم طاهری دوباره با بغض داستانش را تعريف ميكرد، كه از اراك آمده بود، به او يك تلفن شده بود كه بچه ها را كشته اند همه شان را و برده اند قبرستان ارمنيها و او آمده بود اينجا و پرسان پرسان و ديده بود كه خندق خيلي بزرگي كنده اند پرسيده بود براي چيست گفته اند كابل كشي برق است و اين هفته هم قبرستان تعطيل است، او رفته بود و به حساب اين گذاشته بود كه اينهم از آن تلفنهاست كه ميزنند و تلفن زننده معلوم نيست و خلاصه اسباب دلهره ميشود ولي ته دلش خيلي هم به حرف خودش پا قرص نبوده است.
ميگفت: هفته بعد باز هم آمدم خندق خيلي نامنظم پرشده بود،  به زور رفتيم داخل، بچه ها را توي خندق ريخته بودند و رويشان خاك ريخته شده بود هنوز پر پيراهن يكي و كاكل يكي و دستهاي ديگري معلوم بود ، كافي بود كمي خاك را پس بزنيم، بچه ها بودند،خيلي ميترسيديم كه نكند همين كه دستش بيرون زده است يا كاكلش از خاك بيرون ريخته بچه يكي از ما باشد.
خانم زرباف گفت،ميتوانيم! بياييد با هم بچه ها را بيرون بياوريم ببينيم كي هست و با خودمان ببريم ولي خانم فراستي ميگفت نه اذيت ميشوند، بگذار حالا كه آرام گرفتند آرام باشند، حتما باهم راحت تر هستند، بگذار اينجا هم با هم باشند، بگذار اينجا هم جايي باشد كه ما هم باهم باشيم
اين بود كه ما كاري نكرديم و بچه ها اينجا ماندند
بعد ادامه داد ولي هفته بعدش كه آمديم زمين صاف شده بود، كاملا صاف و چيزي معلوم نبود انگار نه انگار كه اينهمه بچه هاي ما را كشته اند!
حالا هم هر وقت كه ميآييم پاسدارها از ترس روي ديوار راه ميروند بعد مغرور به من نگاهي كرد و گفت همين كارشان ميداني چقدر من را اميدوار ميكند! من هرچه اينها بيشتر بترسند بيشتر جان ميگيرم!
آقاي حسيني آمد مادرها به احترامش بلند شدند! موهايش كاملا سفيد بود و پشتش خميده، امسال با عصا راه ميرفت!  كلاهش را برداشت و همان اول نشست و فاتحه خواند و رفت! مادر جون ميگفت هر پنجشنبه كارش همين است!
بعد برايم گفت دختر آقاي حسيني را كه كشتند صبح آن روز برايش يك جعبه شيريني آورده اند و گفته اند كه ديشب دخترت عقد داشته اينهم شيريني تو و بعد هم چادرخوني اش را به آقاي حسيني داده اند كه او را كشتيم، مادرش در جا سكته ميكند و مرده است! آقاي حسيني همين يك دختر را داشت سال سوم دانشگاه بوده است از آنروز ديگر كسي صداي آقاي حسيني را نشنيده است حرف نميزند، حالتي نيمه جنون دارد!
هركس كه ميآمد مادر جون داستانش را تعريف ميگفت
از درب چند دختر جوان آمدند! دستهايشان پر از گل بود! برايشان فرقي نداشت گلهايشان را كجا بگذارند! اينقدر گل داشتند انگار همه گلهاي گلفروشي را يكجا خريده بودند، رفتم نزديك
شما كسي را اينجا داريد؟ دايي جان منهم اينجاست ولي نميدانيم كداميكي هست، اون هم مادر بزرگ من است فكر ميكند دايي حسينم آنجا خاك است! شما كسي را اينجا داريد؟
يكي از آنها دستم را گرفت با هم رفتيم پيش مادر جان! مادرجان حواسش نبود تا چشم مرا دور ديده بود داشت گريه ميكرد، و باز لالايي ميخواند براي دايي جانم
لالايي لاي گل پونه دل من گشته ديوونه
لالايي لاي گل پسته دلم از زندگي خسته
لالايي لاي گل گل لادن گلم رو دشمنا بردن
دستهاشو روي خاك ميكشيد و ضجه ميزد
يكي  از آنها شاخه گلي براي دايي حسين گذاشت و مادر جان را بغل  كرد! مادر جان بقيه گريه اش را توي بغل او كرد!
دوباره گفتم شما كسي را اينجا داريد؟
يكي از آنها گفت همه مردم اينجا كسي را دارند! اينجا زيارتگاه عمومي است! اينها همه افتخار همه شرافت و همه غرور و سربلندي ما بودند!
گفتم: ميداني پسرهاي خانم ت را توي خانه شان كاشته اند
گفت آره آنها را در همه جاي ايران در هر شهر و روستا كاشته اند، اونها بذر آزادي هستند درختي خواهند شد كه ريشه در همه خاك ايران داره و سايه اش بر سر همه خواهد افتاد، بعد گفت
تو سرود مرز پر گهر را بلدي
گفتم تا آخرش حفظم


 

كامنتهاى شما

لطفا فيلدهاي ستاره دار را پر كنيد!

وارد كردن كد HTML قابل قبول نيست!